تبليغاتX
شمس

شمس

باآنهایی که نمی شناسم حرفی نمی زنم.با شمایی که می شناسم سلامی تا بعد والسلام.


من آینه ام / هرچه تو باشی آنم واگر نباشی نمی مانم «4»


با آنهایی که ادعای کرامات دارند و دو روزه می خواهند به ابایزید و حلاج برسند سر جنگ دارد.با خود ابایزید و حلاج میانه ی خوبی نداردو«سبحانی»گفتن و«اناالحق» گفتن آنها را نشانه ی بی کفایتی و نقصان و شتابزدگی می داند.او حساب خودش را از همه ی آنها سوا می کند.

.............................................................................................


وامامن: آخرین حیوان را می خواهد از درونش بیرون بیاورد. خرگوش تجسم ترس.

حلاج....حلاج....

چه می کنی ؛مگر نگفته بودی باید با نفس مدارا کرد تا اسیرش نشد.گوشش بدهکار نیست ؛خسته شده ،عشق در گوشه ای به کمین نشسته و انتظار می کشد تا رقص رنج ببیند ؛ آخرین درد کشیدن هاست آیا؟
عشق می گوید :حلاج بیرونش کن خرگوش را ،همه تن حق شو و حق شو 
نوری از دور دست صدایش می کند: آرام ...آرام...پسر گوش نکن من همه هستم ؛همه ای که نور است نه آنکه شمشیر تیز می کند
حلاج عشق را می شناسد جز عشق چیزی نمی بیند پس یاحقی فریاد می کند و خرگوش را بیرون می کشد
همه تن مست ...مست....مست... دیگر صدایی نمی شنود از دور دست
غلغله ایست؛ هیاهو ... سنگ است که پرتاب می شود همه ناحق /اما جواب می آید اناالحق
دوردست نزدیک می شود :حلاااااااااااااااااااااااج هوالحق /نمی فهمند انالحق را /بگو هوالحق
همه تن او شده ایم و او خودش/ نور دور دست ما را در خود حل کرده اما حلاج نمی شنود ؛می گوید: ببین ؛لیلی را ببین چه رقصی می کند ؛مرگه من مستیه رقص اوست مگر غیر از او کسی هم هست که من برایش زنده باشم
سنگی می آید؛حق و نه ناحق.شبلی است که خمیده کمر می آید ؛سنگه او در آسمان نوری شده به شکل هوالحق 
حافظ می آید:می خواند
حلاج برسر دار این نکته خوش سراید
مشتاق علیشاه* دستش را روی شانه اش می گذاردو می گوید: خودم می خوانم حافظ عزیز
سه تار در دست، چنان می زند و دشتی این شعر را می خواند که حافظ اشک می شود
سد خلیل همخوانی میکند نور دور دست می گوید :سد خلیل خیلی بالا رفتی ؛سد خلیل می خندد وجواب می دهد چوب کاری می کنید مارا
دلم نور دور دست را می بیندو یکی می شود با عاشقان 

برای رفع اَتش آب لازم نیست 
میان عشق و شما انتخاب لازم نیست**

خون است که فواره می زند به آسمان ،لیلی می رقصد و می رقصد

نور دور دست اشک است و آه و می رود وشمس می آید وبه عتاب می گوید نگفتم این مرد بی کفایت است صاحب عشق را گذاشته و عشق را به دو دست گرفته

صدای یاهوی تیغی فرود آمده بر سر، عقل از من ربوده و مرا به آسمانها برده

به رقص و رقص چنان کن که حور رشک برد
ستاره ی شب اعلا به گور رشک برد
بزن دفی که بیاید شراب روحانی 
بیا بیا که تمام است کار پنهانی
بیا بیا که روحم به عرش می رقصد
وتیغ رستم دستان به رخش می رقصد
بیا بیا که سراب است قصه ی دردم
واین تمام شبی بود که من مُردم

*مشتاق علیشاه همان جوانمردی بود که برروی سجاده اش سه تار می زد مردم کرمان آمدندواو کافر خواندند و قصد کشتنش کردند خندید و گفت :می خواهید مرا بکشید اگر من نباشم کرمان به چه می ارزد برخودتان وفرزندانتان رحم کنید و اگر رحم نمی کنید به چهار پایانتان رحم کنید.نشنیدند این نامردمان.چندی بعد آقا محمد خان قاجار دستور داد که حتا بر چهارپایان کرمان هم رحم نشود و همان شد که آن گفت ؛کرمان گورستان شد

**شعری از شاعر جوان رشتی کسری کبیری
نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 5:5 قبل از ظهر توسط ابوالحسن واعظی| |

من آینه ام/ هر چه تو باشی آنم و اگر نباشی نمی مانم«2»

روز بیست و ششم جمادی آلاخر سال 642 هجری قمری بود که شمس به قونیه رسید و گویا در آن زمان شصت ساله بود.روز شنبه ای بود که به شهر در آمد و در کاروان شکریزان اتاق گرفت.
جعفر مدرس صادقی سه روایت را از اولین تجلی شمس پیش مولانا بازگو می کند وبعد راویه روایت خود شمس در مقدمه ی مقالات می شود.

1-روایت جامی در نفحات الانس:شمس به مدرسه ی مولانا وارد می شود و می بیند که مولانا توی حیاط کنار حوض نشسته است وپهلوی دستش یک دسته کتاب روی هم تلنبار شده. شمس می پرسد «اینهاچیست؟»مولانا می گوید«تو به اینها چه کار داری؟ اینها قیل و قال است» شمس کتابها را هل می دهد توی آب.مولانا فریاد می زند «این چه کار است که کردی» شمس که می بیند مولانا خیلی ناراحت شده کتاب ها را یکی یکی از توی آب می کشد بیرون صحیح و سالم و تر نشده .مولانا تعجب می کند.می گوید «چه طور؟» شمس جواب می دهد «تو به این کارها چه کارداری؟ به این می گویند ذوق و حال» بعد مولانا دست اورا می گیرد و می برد به حجره ی خودش و سه ماه آنجا می مانند ودر به روی خود می بندند و بقیه قضایا.
2-احمد افلاکی در مناقبالعارفین: اینکه مولانا رو به رو ی کاروان سرای شکرریزان با اسب می گذشت و شمس افساراسبش را گرفت از او پرسید ابا یزید بزرگ تر است یا مصطفا و مولانا جواب می دهد ابایزید سگ کی باشد*که تو با حضرت رسول مقایسه اش می کنی؟بعد شمس می گوید پس چرا ابایزید سبحانی ما اعظم شانی و انا سلطان السلاطین به زبان می آورد و حضرت رسول نه. بعد مولوی به تفضیل می گوید که چرا این می گویم وشمس از جوابش نعره می زند و نقش بر زمین می شود
3-روایت سپهسالار:همین داستان دومی را با آب و تاب بیشتری بازگو می کند

اما جعفر مدرس صادقی بازگویی این نوع کرامات را مبالغه آمیز می داند و روایت شمس را ساده تر ،واقعی تر وتکان دهنده تر فرض می کند و می گوید :شمس به مولوی گوشزد می کند که اینهمه از دیگران نقل کردی و نقال بودی و حمل کردی آنچه را که دیگران قبل از تو حمل کرده بودند حال بگو ببینم از خودت چه داری؟ از درونت چه داری؟ عمری کردی ندانستی که باید کاشف باشی نه حامل.

واما من: با جعفر مدرس صادقی مخالفم که اینگونه کرامات را مبالغه می داند و فربه ،که اصلا من معجزه را مبالغه ای بیرونی می دانم ومعتقدم که برای شمس اینگونه کرامات بسیار ساده بوده و سهل الوصول اما بی فایده.تصور کنید در پیش خلق الله یک میز را به آینه و آینه را دوباره به میز تبدیل کنی و این تکرار شود؛ ناثواب است اگر بگوییم این معجزه را بعد از مدتی عادی فرض نکنند ؛چرا چون چشم سَر خیلی زود از چیزی سیر می شود و آن را فراموش می کند.شمس می دانست که کاروان خوبی و انسانیت باید با کرامات درونی و دمی گرم به سر منزل برسد نه با ظاهر سازی شعبده گونه.آن روز بین شمس و مولانا چه حرف هایی رد وبدل شد هم زیاد مهم نیست که آنهم اگر دمِ مستی بخش شمس نبود قال بود و بی فایده که گفته اند:
همت طلب از باده ی پیران سحرخیز
زیرا که یکی را زدو عالم طلبیدند
اینجا اگر معشوق دوروز با عاشق نباشد عاشق شراب دم به دم را از کجا بیاورد اینجاست که دیوانه می شود و می گوید :
غلام شمس تبریزم ،قلندروار می گردم
اتفاقی که برای شمس و مولانا در آن حجره افتاد نه معجزه کلام شمس بود نه معجزه ی بیرونی شمس بل که معجزه خود شمس بود و گرنه اگر این معجزات بیرونی کفایت می کرد کسانی که با شِری رفتند همه مریدان سینه چاک شمس می شدند.روزی شمس به قهوه خانه ای نشسته بود یکبار ه خواست نمایشی بدهد روی پرده گنجشگانی نقاشی شده بودند به گنجشکان گفت پَر همه ی گنجشکان پریدند ؛همه وقتی این کار شمس را دیدند به دست و پایش افتادند که ما می خواهیم مرید تو شویم؛ شمس گفت بروید مارا با شما چه کار؟ شمس رفت وآنها دنبال شمس زیادو زیادتر می شدند تااینکه شمس به بیرون شهر رسید و دید این ها دست بردار نیستند شلوارش را کشید پایین شروع کرد به ادرار کردن مردم گفتند این چه دیوانه ایست مارا بگو که دنبال این تا به اینجا آمده ایم ؛همه رفتند .شمس خندیدو گفت شما مردمی هستید که با پَری می آیید و با شِری می روید. در تغییر یک انسان این قدرت درونی عاشق است که تغییر دهنده است نه کرامات بیرونی درست مانند آنچه که برای عالمی اتفاق افتاد از اهل شریعت که اهل طریقت را در همین زمان معاصر مذموم می داشت. می گفت به شاگردانش سپرده بود که فلان عاشق را دعوت کرده ام به خانه ام او که آمد همه بی اعتنایی کنید ؛تا ضایع ضایع شود عاشق وقتی به اتاق رسید یکباره شاگردان دیدند استاد خودش برایش چای می آورد ؛برایش قلیان چاق می کند؛ و خلاصه به غایت خدمتش را می کند عاشق ساعتی نشست و رفت. شاگردان مبهوت نگاه به استاد دوخته که آن چه گفتی بود؟ و این چه کردی؟استاد سر افکنده سر به زیر انداخت و گفت نگاهم نکنید به خدا که دست و پاهایم در امر خودم نبود و درامر آن مرد بود

بله همه هستی در کف عاشق است چرا که عاشق همه هستی را دوست دارد و به خاطر همین دوست داشتن همه هستی درون یک عاشق است


*هیچ وقت مقایسه ای که با توهین کردن همراه باشد را دوست نداشتم از دوستداران بایزید معذرت می خواهم که مراد فقط روایت سالم بود
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط ابوالحسن واعظی| |

من آینه ام/ هرچه تو باشی آنم و اگر نباشی نمی مانم«1»

دوره ی شمس کوتاه ترین ولی پرشورترین دوره ی زندگیه مولانا بود وتاثیر شگفت آوری که این درویش غریبه واین شیخ لاابالی بر مولانا گذاشت چنان عظیم و زیرو رو کننده بودکه مریدان مولانا و پیروان پدرش -سلطان العلما-را به شدت عصبانی کرد.وقتی که شمس به قونیه آمد چهار سال، از مرگ اولین مربی مولانا-سیدبرهان الدین محقق ترمذی -می گذشت.ترمذی شاگرد پدر مولانا بود و علاقه شدیدی به سلطان العلما داشت از این رو مدام مولانا را ترغیب به فراگیری علوم دینی می کرد وآنچه که پدر نوشته بود را به او آموزش می داد.سید تا پایان عمر سر سپرده ی سلطان العلما بود و مولانا راواداشت کتاب معارف سلطان العلما را هزار بار بخواند.اما سید مرد دانایی بود می دانست معارف پدر و آنچه خودش از علم حدیث و فقه و قرآن می دانست برای مولانا کافی نیست واین بود که به او توصیه کرد به شام برود،و وقتی اورا در علم قال تکمیل دید،به او گفت حالا دیگر نوبت علم حال آمد .وقت آن بود که مولوی از پیله ای که به دور خود تنیده شده بیرون بیاید وبه سوی عالم دیگر پربکشد و برای این کار لازم بود کسی از بیرون سوزنی یا میخی توی این پیله فرو کند وسید مرد این کارنبود ازطرفی سید ظهور شمس را پیش بینی کرده بود واز گفتار خود شمس در مقالات پیداست که شمس اورا می شناخته وهمدیگر را دیده بودند اما سید مرد محافظه کاری بود درست که دوست داشت امانت را به دست شمس دهد اما از علما وپیروان سیدالعلما می ترسید شاید هم دلش نمی خواست تا وقتی که زنده است شمس را در قونیه ودر محضر مولانا ببیند:می گفت «او شیر ومن شیر.باهم سازگاری نتوانیم کردن»اما تا چهار سال پس از مرگ اوهم از شمس خبری نبود؛به قول شمس«وقت نیامده بود هنوز»

...........................................................................................................................

واما من:به راستی چه کشیدی شمس؟

خر در خر و در خر چه کند خر که خر است هنوز.*مردک را قالی آموختند از قال گذشته و آن قال را گذشته از پیشین آموخت و پیشین از پیش و پیش از پیشین و قال بر قال از فلان برفلان و از پالان بر پالان تا رسید بر پالان این مردک وحال می گویند شمس تو درمانش کن؛ چه را درمان کند؟ قرآن بر نیزه را ؟ یا پوست اشتر را که مرده است و از خود چیزی ندارد را ؟
چقدر لباس خریت باید بیرون بکشد این شیر مرد ازتن نحیفی که هر روز هر دست آلوده ای به آن خورد و حجرالابیض وجودش حجرالاسود شد.چه بگوید این شیر مرد ؟ناله کند ای داد..... مرا با این مرد کاری نیست ؟ با درون پرطربش چه کند ؟ خر را می بیند اشک بر چشمان دارد از این همه نامردمی و دل به او بسته است ؛ پس سر به زیر می اندازد از کنار خانه اش رد می شود ونهیب می زند به درون که آی ....ای شیرمرد «وقت نیامده است هنوز»


* خر در لغت یعنی بسیار خردمند.خرد این جماعت انباشته کردن علوم بر علوم است ؛امروز هم به همین منوال است فلسفه ،منطق ،فضانوردی،سیاست،کیاست،جامعه شناسی،ادبیات و.......... ولی مانده اند که چهار سئوال را به بشریت درمانده جواب بدهند که

از کجاآمده ام

آمدنم بهرچه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

واینکه چطور می توان به آرامش رسید
نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط ابوالحسن واعظی| |

من آینه ام/ هرچه تو باشی آنم و اگر نباشی نمی مانم

مقالات شمس

ویرایش متن:جعفر مدرس صادقی

جعفر مدرس صادقی داستان نویس معاصر معتقد است در داستان شمس و مولانا تا به امروزمبالغه ی زیادی شده است او می خواهد نگاه تازه ای به ماجرا داشته باشد.در مقدمه ی کتاب مقالات شمس او ماجرای شمس و مولانا را تا به امروز مبالغه آمیز می داند و می گوید شمس در مقالات خود مگر در مواردی معدود از کرامات خود دم نمی زند او می گوید اصلا شمس آشناییش با مولانا بسیار ساده است .شمس در مقالاتش نه کتاب های مولانا رابه آب می ریزد وبعد سالم بیرون می آورد نه آنها را آتش می زند رک و راست از او می پرسد تو علامه ی دهر «سخن بگو!تو کیستی؟ازآن تو چیست؟»نگاه شمس را واقعی می داندو نگاه قبل از ویرایش خود را غیر واقعی.او جمع آوری های قبلیه مقالات رابدون ویرایش می داند و می گوید خواننده به علت اینکه در مقالات اصلی از کلمات قدیمی وثقل سخن استفاده می شود دچار دلزدگی می شود و کتاب را به آخر نمی رساند.

واما من:در عالم خودم بودم شمس را دیدم که به مولانا می گفت:من آینه ام /هرچه تو باشی آنم واگر نباشی نمی مانم.
این قسمت برداشت خودم از روایت جعفر است و برداشت خودم از مقالات شمس.به همان علتی که در بالا گفتم نام این نوشته هایم را _من آینه ام /هرچه تو باشی آنم و اگر نباشی نمی مانم گذاشتم.همیشه دوست داشتم از این دو بزرگ بنویسم وامروز تقدیر برمراد است و شروع نوشته های من.می نویسم امید که دستگیر آزادگان باشد که آزادگی الف یایی است در کشور عشق وهیچ چیز است و آغاز همه چیز.

شهر یاران بودو خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد،شهریاران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخه گل باد بهارانرا چه شد
نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط ابوالحسن واعظی| |

 

به ملکه ی برفی عزیز

 

اشک ها نه یاری دهنده اند

ونه شفا می دهند آسمان تاریک دلتنگیت را

اما برای من غرش بغضی هستند 

که نه خیال آمدن دارد و

نه خیال رفتن

 

 

نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط ابوالحسن واعظی| |

 

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان  ای  دوست

نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط ابوالحسن واعظی| |

 

به یکی از بچه ها که می گه داغونه

 

بخش اول: کودکی

در دوره کودکی و نوجوانی یکی از هم محلی هایم پسری بود به نام

امید که در محله نه رفتاری موجه داشت ونه محبوبیت در میان

بچه ها ،گفت وشنود هایی هم که در مورد او می شد یا به ظاهر

درست بود ویا اصلن درست  به زبانی دیگر اگر می خواستی محکمه

ای زمینی برای امید تشکیل بدهی با مدارک موجود به طور حتم

محکوم بود. من و برادرم تنها کسانی بودیم که با امید ارتباط داشتیم

اما ما هم دل خوشی از رفتارهای او در درونمان  نمی دیدیم .

روزهای عید که می شد من و امید لباس هایمان را می پوشیدیم و

به قول معروف پزش را به همدیگر می دادیم .

بخش دوم:دل شناس من و تو نیستیم

شبی خواب دیدم امید و من در باغ بزرگی که نامش چیزی جز بهشت

 نبود به همان دوره ی کودکی برگشتیم امید به من می گفت اینجا به

من لباس های قشنگی دادند ببین من لباس تازه دارم ولی تو نداری

نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط ابوالحسن واعظی| |

 

سال نو مبارک

نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط ابوالحسن واعظی| |

 

برای نسیم  که در عصر حیوانیت انسانیت یاد گرفت وجزایش این شد که وبلاگش به بازارچه مدح تبدیل شود.

 

به کدامین گناه مهربانی باید تبدیل به ثناگویی شود

نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط ابوالحسن واعظی| |

 

دراین دوران که همه دنبال خبرند خوشا به حال من که بی خبرم

خوشا به حال من

نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 3:30 قبل از ظهر توسط ابوالحسن واعظی| |

Design By : Night Melody