شمس
باآنهایی که نمی شناسم حرفی نمی زنم.با شمایی که می شناسم سلامی تا بعد والسلام.
به ملکه ی برفی عزیز
اشک ها نه یاری دهنده اند
ونه شفا می دهند آسمان تاریک دلتنگیت را
اما برای من غرش بغضی هستند
که نه خیال آمدن دارد و
نه خیال رفتن
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست
به یکی از بچه ها که می گه داغونه
بخش اول: کودکی
در دوره کودکی و نوجوانی یکی از هم محلی هایم پسری بود به نام
امید که در محله نه رفتاری موجه داشت ونه محبوبیت در میان
بچه ها ،گفت وشنود هایی هم که در مورد او می شد یا به ظاهر
درست بود ویا اصلن درست به زبانی دیگر اگر می خواستی محکمه
ای زمینی برای امید تشکیل بدهی با مدارک موجود به طور حتم
محکوم بود. من و برادرم تنها کسانی بودیم که با امید ارتباط داشتیم
اما ما هم دل خوشی از رفتارهای او در درونمان نمی دیدیم .
روزهای عید که می شد من و امید لباس هایمان را می پوشیدیم و
به قول معروف پزش را به همدیگر می دادیم .
بخش دوم:دل شناس من و تو نیستیم
شبی خواب دیدم امید و من در باغ بزرگی که نامش چیزی جز بهشت
نبود به همان دوره ی کودکی برگشتیم امید به من می گفت اینجا به
من لباس های قشنگی دادند ببین من لباس تازه دارم ولی تو نداری
برای نسیم که در عصر حیوانیت انسانیت یاد گرفت وجزایش این شد که وبلاگش به بازارچه مدح تبدیل شود.
به کدامین گناه مهربانی باید تبدیل به ثناگویی شود
دراین دوران که همه دنبال خبرند خوشا به حال من که بی خبرم
خوشا به حال من
| Design By : Night Melody |




